محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5960
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اما من افشين را پروردم ديدى كه كارش به كجا كشيد ، و اشناس كه چه زبون است ، و ايتاخ كه ناچيز است ، و وصيف كه كارى از او ساخته نيست . » گفتم : « اى امير مؤمنان خدايم به فدايت كند ، اگر پاسخ گويم از خشم تو در امان باشم ؟ » گفت : « بگوى . » گفتم : « اى امير مؤمنان كه خدايت عزيز بدارد ، برادرت در ريشه ها نگريست و آن را به كار گرفت كه شاخه هايش برترى يافت ، اما امير مؤمنان شاخه هايى را كار گرفت كه برترى نيافت از آن روز كه ريشه نداشت . » گفت : « اى اسحاق تحمل رنجى كه در اين مدت بر من گذشت برايم آسانتر از اين جواب بود . » از اسحاق بن ابراهيم موصلى آوردهاند كه گويد : روزى به نزد امير مؤمنان المعتصم بالله رفتم ، كنيزى به نزدش بود كه دلبستهء وى بود ، كنيز برايش آواز مىخواند ، و چون سلام گفتم و به جاى خويش نشستم به دو گفت : « ادامه بده . » و او بخواند . به من گفت : « اسحاق آن را چگونه مىبينى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان با مهارت بر آواز تسلط مىيابد و آن را با نرمى بسر مىبرد ، از هر چه مىگذرد به بهتر از آن مىرسد ، در صدايش پاره هاى جدا هست نكوتر از مرواريد منظم بر سينه ها . » گفت : « اى اسحاق اين وصف كه از او كردى ، از او و آوازش نكوتر است . » آنگاه به پسر خويش هارون گفت : « اين سخن را گوش گير . » و نيز از اسحاق بن ابراهيم موصلى آوردهاند كه گويد : با معتصم در بارهء چيزى سخن كردم ، گفت : « اى اسحاق ، وقتى هوس ، سلطه بايد رأى باطل شود . » به دو گفتم : « اى امير مؤمنان خوش داشتم ( 123 كه جوانيم را داشتم و چنان كه در